پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
دل نوشته هاي من
نوشته شده در دوشنبه 29 آبان 1391
بازدید : 305
نویسنده : asghar700
تنها بودن قدرت میخواهد. و این قدرت را کسی به من داد. که روزی میگفت تنهایت نمیگذارم.. هر سال یک روزش فقط روز پدر بود اما همان یک روز هم، او کارگر بود هی حرف پشت حرف، نه، باید عمل کرد اما مگر دردش فقط درد کمر بود گلناز، دَرسَت را بخوان دکتر شوی بعد بابا بیاید پیش تو، عمری اگر بود گلناز، دختربچه ی نازیست اما بابا دلش می خواست گلنازش پسربود بیچاره این گلناز، خانم دکتری که نه ماه از هرسال بابایش سفر بود آن روز با سیمان و نان از کار برگشت روزی که در تقویم ها روز پدر بود...



مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید