پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
بوسه...
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 509
نویسنده : asghar700
من دیـــوانهء آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی ♥ و محکم در آغوشم بگیــری ♥ و شیطنت وار ببوسیم ♥ و من نگذارم ♥ عشق من ♥ بوسه با لـــجبازی ، بیشتر می چسبـــد



بهانه...
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 592
نویسنده : asghar700
هــــــر لــــحظه بـــهانـــه تــــو را مـــیگــیــرم هــر ثـــانـــیه بـــا نـــبودنـــت درگـــیرم حــــتی تـــــو اگــــر بـــــه خـــــاطــرم تـــــب نـــــکنــــی مــن یــک طــــرفـــه بــــرای تـــو مــــیمــــیرم



خونم حلال...
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 416
نویسنده : asghar700
دفتر عشـــق كه بسته شـد | دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم | خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون | به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم | اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود | بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد | برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت | حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد | تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو | بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم | غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت | بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم | از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم | از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم | چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم | چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم | دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن | فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه | چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو | آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه | دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه | بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو | ازاون كه عاشقـــت بود | بشنواین التماسرو | ...............



تنهايي...
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 569
نویسنده : asghar700
ز من مپرس کی ام یا کجا دیار من است زشهر عشقم و دیوانگی شعارمن است منم ستاره ی شام و تویی سپیده ی صبح همیشه سوی رهت چشم انتظارمن است چو برکه از دل صافم فروغ عشق بجوی اگرچه آیت غم چهره پرشیار من است مرا به صحبت بیگانگان مده نسبت که من عقابم و مردار کی شکار من است دریغ سوختم از هجر و بازمرد حسود درین خیال که دلدار در کنارمن است درخت تشنه ام ورسته پیش برکه ی آب چه سود غرقه اگر نقش شاخسارمن است به شعله ای که فروزد به رهگذار نسیم نشانی از دل پرسوز بی قرار من است چو آتشی که گذارد به جای خاکستر زعشق ؛ این دل افسرده یادگار من است



خلوت تنهاییم...
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 521
نویسنده : asghar700
ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بيتو گريستم... کاش صداي هق هق گريه ام را بادبه تو مي رساند... تا بداني "بي تو" چه مي کشم کاش قاصدک به تو مي گفت، اين پيغام را مير ساند که اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...



تنها تو...
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 626
نویسنده : asghar700
صــدایـت را مــی خـــواهم تــا مــوســیقی ســکوت لــحظه هــایــم بــاشــد ‎ ‎نــگاهــت را مـی خـواهم تــا روشــنی چشــمهای خســته ام بــاشـد ‎ ‎وجــودت را مــی خــواهم تــا گــرمــای قــندیل آغـوشــم بـاشد خیالت را می خواهم تا خاطر لحظه های فراموشم باشد ‎ ‎دستها یت را می خواهم تا نوازشگر اشکهایم باشد و تــنهـا خــنده هــایــت را مــی خــواهـم تـــا مرحم کهنه ی زخمهای زندگی ام باشد آری تـــنها تــــو را مـــی خـــواهــــم



.......
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 519
نویسنده : asghar700
ما یک روز پروانه خواهیم شد بگذار روزگار هرچه می خواهد پیله کند



بشنو....
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 671
نویسنده : asghar700
بشنوید قصه جونی که واسش دانشجو شدن ارزو بود تو این مملکت یه چیزی شدن بزرگتر شدن واسه همه عزیزتر شدن جدا از همه دغدغه مهندس شدن ولی دیدی چی شد بهبهان مثل یه بمب رو سرش هوار شد واسه اون یه جواب بی سوال شد واسه اون کفاره گناه شد تو دلش یه زجر بی حساب شد شکسته دلش دانشگاه براش مثه یه سراب شد واسش ارزوی مهال شد تو جونی پیر شد از هرچه استاد و دختر بود سیر شد نصیبش عطش شد عطش چیه بابا نصیبش مرگ شد گرمای جهنم شد رفیق ویارش ارزوش این بود که خدایا کسی رو به این جهنم نیارش بزار جونا زندگی کنن لذت عشقو درسو یکجا بدون سوز و تب بدون اشک وغم بدون سرد و گرم بدون ای کاش وارزو بودن روزهای سردو بی فروغ بودن تلخی اب بدون کویزهای بی جواب تجربه کنه حس کنه تو تنش وجود زندگی بی تنش وجود زندگی بی غمش خدایا خدایا



سياست....!?
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 370
نویسنده : asghar700
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه : پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و می گه:بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو درخونه من تعیین میکنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون ازصبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره . تو روشن فکری چون داری درس میخونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی . پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب میپره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش روکثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش تویتخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواببیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده . میره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه . فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه :بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشن فکرهر کاری می کنه نمی تونه دولت روبیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه !!!



یک شنبه رویایی یک پیرمرد...
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 453
نویسنده : asghar700
عصر روز شنبه یه پیرمرد هفتاد ساله و یه دختر جوان و خوشگل و خوش هیک ل وارد یه جواهر فروشی میشن و پیر مرده به جواهر فروش میگه: میخواد برای دوست دخترش حلقه بخره، جواهر فروشه هم یکی از اون حلقه‌های گرونشو نشون اونها میده، و میگه این حلقه پنجاه هزار دلار قیمتشه، دختره به محض دیدن حلقه و فهمیدن قیمتش خیلی ذوق زده میشه و به هیجان میآد. پیرمرده هم که اینطوری میبینه میگه: باشه ما اینو می‌بریم. جواهرفروشه میگه پولشو چه جوری می‌پردازین؟ پیرمرده میگه: من یه چک می‌نویسم و به شما میدم شما دوشنبه برین بانک و اونو نقد کنین ما هم عصر دوشنبه میایم و حلقه رو میبریم. صبح دوشنبه جواهر فروشه زنگ میزنه به پیرمرده و با عصبانیتو ناراحتی میگه: آقا بانک میگه که شما اصلا پولیتوی این حساب ندارین! پیرمرده میگه: آره اینو خودمم میدونم، ولی تو اصلا می‌تونی تصور کنی که من چه یک‌شنبه‌ای داشت!



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران