پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
بشنو....
نوشته شده در یکشنبه 02 مهر 1391
بازدید : 671
نویسنده : asghar700
بشنوید قصه جونی که واسش دانشجو شدن ارزو بود تو این مملکت یه چیزی شدن بزرگتر شدن واسه همه عزیزتر شدن جدا از همه دغدغه مهندس شدن ولی دیدی چی شد بهبهان مثل یه بمب رو سرش هوار شد واسه اون یه جواب بی سوال شد واسه اون کفاره گناه شد تو دلش یه زجر بی حساب شد شکسته دلش دانشگاه براش مثه یه سراب شد واسش ارزوی مهال شد تو جونی پیر شد از هرچه استاد و دختر بود سیر شد نصیبش عطش شد عطش چیه بابا نصیبش مرگ شد گرمای جهنم شد رفیق ویارش ارزوش این بود که خدایا کسی رو به این جهنم نیارش بزار جونا زندگی کنن لذت عشقو درسو یکجا بدون سوز و تب بدون اشک وغم بدون سرد و گرم بدون ای کاش وارزو بودن روزهای سردو بی فروغ بودن تلخی اب بدون کویزهای بی جواب تجربه کنه حس کنه تو تنش وجود زندگی بی تنش وجود زندگی بی غمش خدایا خدایا



مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران