|
|
|
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 866
نویسنده : asghar700
|
|
منبع:وب تنهايي
در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری
شاید که دستی سرخ
ک بودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد
در همین نزدیکی
زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام
چنگ در گریبان هم می زنند
دستی سبز از طراوت گونه های فقر
تیله های بلورین دلی شکسته را
سوال می کند!
شاید که این هجوم کهنه می خواهد
از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده
سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد
بر خود می لرزند را
بستاند
شاید که آن پر نور ترین ستاره
و تمامی ستارگان دیگر
که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند
توهمات نورانی ای هستند
که در درون با سیاهی آمیخته اند
شاید که اوج لذت این ستاره ها
به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد
کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند
کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند
آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره
می توانست
عدالت را استنشاق کند
وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت
و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 906
نویسنده : asghar700
|
|
منبع;وب تنهايي
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت ورنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداری دیگر عهدبست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین یقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او منشدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا دل پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار بشنو از من پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار وپود
گرچه آب رفته باز آید به رود
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 747
نویسنده : asghar700
|
|
منبع:وب تنهايي
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیککافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد
اوج می گرفت . مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های
موسیقی خلاصه می شد . هیچ کس اونو نمی دید . همه, همه آدمایی که
می اومدن و می رفتن. همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم
راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود . از سکوت
خوششون نمیومد . اونم می زد. غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش
می زد , واسه دلشون می زد . چشمش بسته بود و می زد . صدای موسیقی
براش مثه یه دریا بود . بدون انتها , وسیع و آروم . یه لحظه چشاشو باز کرد
و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد . یه دختر با یه
مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود. تنها نبود …
با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده . چشمای دختر عجیب تکونش داد …
یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه
. چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو . احساس
کرد همه چیش به هم ریخته . دختر داشت می خندید و با پسری که
روبروش نشسته بود حرف می زد . سعی کرد به خودش مسلط باشه
. یه ملودی شاد رو انتخاب کردو شروع کرد به زدن . نمی تونست چشاشو
ببنده . هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد . سعی کرد
قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون . دختر غرق صحبت بود
و مدام می خندید . و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یادداشت برای
اون می زد . یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی
نتونست . چشاشو که باز کرد دختر نبود . ه لحظه مکث کرد و از جاش
بلند شد و دور و برو نگاه کرد . ولی اثری از دختر نبود . نشست ,
غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه هایپیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه . …. شب بعد همون
ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید با همون پسر . هردوشون نشستن پشت همون میز و
مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن . و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد . احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود
اون دختر براش لذت بخشه. چقدر آرامش بخشه. اون هیچ چی نمی خواست .
فقط دوس داشت برای گوشایاون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده . به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش
فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد . شب های متوالی همین
طور گذشت . هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو
برای اون بزنه . ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد . ولی این
براش مهم نبود . از شادی دختر لذت می برد . بدترین شباش شبای نیومدن
اون بود . اصلا شوقی برایزدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی
دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت. سه شببود که اون
نیومده بود . سه شب تلخ و سرد . و شب چهارم که دختر با همون پسراومد …
احساس کرد دوباره زنده شده. دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک
انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط میشد
. اون شب دختر غمگین بود . پسربا صدای بلند حرف می زدو دختر آروم
اشک می ریخت . سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه … دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش
پاک کنه . ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه . چشماشو بست و غمگینترین آهنگشو به
خاطر اشک های دختر نواخت . … همه چیشو از دست داده بود.
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه
شده بود . یه جور بغض بسته سخت یه نوع احساسی که نمی شناخت یه
حس زیر پوستی داغ تنشو میسوزوند . قرار نبود که عاشق بشه …
عاشق کسی که نمی شناخت . ولی شده بود … بدجورم شده بود . احساس
گناه می کرد . ولی چاره ای هم نداشت …
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 832
نویسنده : asghar700
|
|
هرگز از من مخواه که تو را فراموش کنم که من در هوای تو و برای تو نفس میکشم.چشمان ابری ام زیر سایه آن درختی که تورا دیدم بارها باریدند و به امید دیدارت هر روز صبح با تمنا کوچه پس کوچه ها را به نظاره نشستند.شاید نشانی از تو بیابند.ای کاش دوباره بی خبر یک روز برای دیدنم بیایی،من به انتظار دیدارت همیشه چشم به راه خواهم ماند
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 871
نویسنده : asghar700
|
|
منبع;وب تنهايي
من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدا یی بی ا دعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم
صدایت در گوشم پیچید
نگاه ت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم
نامم را خواندی.. گفتی باران م
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم
بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 630
نویسنده : asghar700
|
|
منبع :وب تنهايي
روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را وچه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست…
چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند.
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 882
نویسنده : asghar700
|
|
منبع:وب تنهايي
می دانم که از هم دوریم و میان مان فاصله است. میدانم بین من و تو دیواریست به بلندای آسمان اما برای با هم بودن نیازی در کنار هم بودن نیست تو یادم کنی و نکنی من به یادت هستم.همانقدر که دلهایمان پیش هم باشد کافیست.بگذار فاصله ها خود را به این جدایی ها دلخو
ش کنند وقتی دلهایمان با هم است خیالی نیست...
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 870
نویسنده : asghar700
|
|
منبع:وب تنهايي
اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي
اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد
امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي
اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش مي بندد
تمام قصه هايي را كه در طول دوبهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور مي كردي
اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند
آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود
اگر مي دانستي كه لرزش ضربان قلبم براي ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد
عشق را در امواج نگاههاي بي تابي و دلنگراني هايم مي ديدي و حقيقت درونم را روشن مي گرفتي
اگر مي دانستي كه چقدر بيقرار و دلتنگ تو و لحظه هاي شيرين بودن و حس كردنت هستم
تپش موج هاي عاشقي را در چشمانم حس مي كردي و مي دانستي كه چقدر چشم به راه توام
اگر مي دانستي كه حتي با وجود بودنت و حس كردنت بازم هميشه و هرلحظه دلتنگ توام
مي ديدي كه يك ديوانه چگونه براي حضور تو و نفسهايت پرپر مي شود و هرلحظه اشك مي ريزد
آري من چشم به راه توام اي ماه تابان هستي و بي كسي هاي عاشقي غريب
من بي تاب و بيقرار لحظه هاي بودنت هستم اي ستاره ي چشمك زن و روشن شبهاي تارم
من زنده به عشق توام ، پايبند بهنفس هاي توام ، و در انتظار حضور ديدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس هاي تو زنده هستم و با حرفها و لبخندهاي آسماني تو جاني تازه ميگيرم
آري من بي تو هيچم اي اولين و آخرين و تنها عشق ماندگار ........
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 690
نویسنده : asghar700
|
|
منبع; تنهايي
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم...دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر رو شونه هایت بگذارم....
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم
اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم!
نوشته شده در سهشنبه 14 شهریور 1391
بازدید : 1200
نویسنده : asghar700
|
|
منبع;دروغ ممنوع
تو دیگه داغونم نکن من خیلى داغونم گلم ، تو دیگه داغونم نکنمن خیلى از تو بدترم ، تکیه به شونه هام نکن برو که وقتشه برى ، برو که خیلى دلخورم برو برو حتى تو رو دست خدا نمی سپارم با بى خیالى منو نسوزون حالا که می رى نشو پشیمون مگه نگفتى دوستم ندارى چرا نمی رى تنهام بذارى دلم با جمله هات آروم نمی شه برو دیگه ، برو واسه همیشه اگه می گى واست فرقى نداره چرا چشماى تو بارونى می شه دلم می خواست بازم طاقت بیارم بازم هر چى که شد به روت نیارم ولى حالا که حرف رفتن افتاد برو دیگه باهات کارى ندارم برو که وقتشه برى ،برو که خیلى دلخورم برو برو حتى تو رو دست خدا نمی سپارم با بى خیالى منو نسوزون حالا که می رى نشو پشیمون مگه نگفتىدوستم ندارى چرا نمی رى تنهام بذارى؟!!
|
|
|