نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور 1391
بازدید : 520
نویسنده : asghar700
|
|
براي دانلود روي لينك زير كليك كنيد!http://en.iransong.com/dl.htm?52033
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 675
نویسنده : asghar700
|
|
براي دانلود روي لينك زير كليك كنيد!
http://en.iransong.com/dl.htm?38003
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 886
نویسنده : asghar700
|
|
براي دانلود روي لينك زير كليك كنيد!http://en.iransong.com/dl.htm?53482
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 498
نویسنده : asghar700
|
|
براي دانلود روي لينك زير كليك كنيد!http://en.iransong.com/dl.htm?55878
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 930
نویسنده : asghar700
|
|
براي دانلود روي لينك زير كليك كنيد!http://en.iransong.com/dl.htm?68013
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 1358
نویسنده : asghar700
|
|
براي خوندن طنزها به ادامه مطلب بريد!!
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 703
نویسنده : asghar700
|
|
دیشب یه پشه رو تو هوا گرفتم، تا اومدم تو مشتم لهش کنم دیدم دستم خیس شد، فک کردم خونه، دستمو واکردم دیدم داره گریه میکنه، گفتم چته؟! خودتو زدی به موش مردگی؟ یهو بغضش ترکید و گفت: ای بابا! گوشت که خیلی وقته نمیخورید، مرغ هم که شده کیلوئی 8000 تومن، اونم دیگه کسینمیخوره، خوناتون مزه تربسفید میده... ما خودمون میخوریم ولی بچه هامون یه هفتهاس لب به خون نزدن... دیگه بغض امونش نداد مـُرد بقيه در ادامه مطلب!
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 754
نویسنده : asghar700
|
|
ميخواي بدوني جه موقع وقت ازدواجته?يا جه موقع وقت ازدواجت نيست?براي اينكه بدوني به ادامه مطلب برو جواب سوالتو بكير!!
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 641
نویسنده : asghar700
|
|
در روزگارى كه بستنى با شكلاتبه گرانى امروز نبود، پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلىشد و
پشت میزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسرپرسید: بستنى با شكلات چند
است؟ خدمتكار گفت: ۵٠ سنت پسرك پسر كوچك دستش را در جیبش كرد ، تمام پول خردهایش را در
آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتكار با توجه به این كه تمام میزها پر شده بود و
عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت پسر
دوباره سكههایش را شمرد و گفت: براى من یك بستنى بیاورید. خدمتكار یك بستنى آورد وصورتحساب
را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به
صندوقدار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تمیز كردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه
روى میز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود
نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391
بازدید : 633
نویسنده : asghar700
|
|
معنایی واقعی عشق شیوانا با دو تن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند.با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد طبیعی بود بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر میکردنند و وقتی به استراحتگاه می رسیدند
بقيه در ادامه!
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید